تأملاتی بر کنفوسیانیسم-بخش نخست

تأملاتی بر کنفوسیانیسم-بخش نخست 

چکیده

 کنفوسیانیسم،سیستم کهن اخلاقی و فلسفی چین است که ریشه در آموزه های فیلسوف قدیمی چین،کنفوسیوس(479ق.م.-551ق.م.) دارد و تأثیری عمیق بر فرهنگ و تاریخ آسیای شرقی نهاده است.

 دکترین مزبور،تا قرن بیستم میلادی،به مدت دوهزار سال،جریان عمدۀ سنتگرای چینی باقی ماند؛تا آن که سرانجام،در طی انقلاب فرهنگی چین در زمان مائو،به شدت سرکوب گشت.از پایان انقلاب فرهنگی تاکنون،کنفوسیانیسم،در چین برّی،مجدداً احیا گشته،بحث دربارۀ آن،به گونه ای ناگهانی فزونی یافته است.

کنفوسیانیسم،آن گونه که در قرون 19 و 20 میلادی،تدریس گشته است،نخست از مکتب نوکنفوسیوسی ژوکسی که انرژی جدیدی به کنفوسیانیسم کهن بخشید،نشأت می گیرد.نوکنفوسیانیسم،ترکیبی از اندیشه های بودیستی و دائوئیستی،به همراه اعتقادات موجود کنفوسیوسی است که متافیزیکی پیچیده تر از آن چه که در کنفوسیانیسم کهن موجود بوده است،ایجاد کرده است؛هرچند که با بودیسم و دائوئیسم،مغایر است.

برخلاف فیلسوفان اروپایی و امریکایی،کنفوسیوس،برای مجاب ساختن مستمعان خویش،بر استدلال قیاسی اتکا نکرده،در عوض،از گونه هایی از خطابه،نظیر قیاس و ایجاز برای بیان عقاید خویش،بهره جسته است.

شخصیتهای نخستین بزرگ کنفوسیوسی،نظیر منسیوس و کسون زی،کنفوسیانیسم را به یک دکترین اخلاقی و سیاسی،توسعه داده اند.اخلاق مبتنی بر دکترین ایده آلیستی منسیوس بر ابتنای این ادعاست که طبیعت انسان،خیر است.بر خلاف کسون زی که برآن است طبیعت انسان،شر است و باید تعلیم بیند.برخی مریدان کسون زی،نظیر هان فیزی و لی سی،طرفداران مکتب قانون شدند که نوعی از توتالیتاریسم اولیۀ مبتنی بر قانون و کاملاً متمایز از کنفوسیانیسم مبتنی بر فضیلت است.

کنفوسیوس استدلال می کند که به موجب قانون،مقامات خارجی،مجازات را پس از اقدامات غیرقانونی،اجرا خواهند کرد؛سپس مردم به گونه ای عام،بدون آن که دلایل آن ((بایدها)) را درک کنند،به خوبی رفتار خواهند کرد.این در حالی است که با ((مراسم))،الگوهای رفتاری،درونی می گردند و پیش از آن که اقداماتی تحقق یابند از نفوذ خویش،بهره می جویند. 

واژگان کلیدی:کنفوسیانیسم،کنفوسیوس،مراسم،مرسوم،نوکنفوسیانیسم.

ادامه نوشته

مفهوم روح در فلسفۀ هگل

مفهوم روح در فلسفۀ هگل

 

چکیده

 

واژۀ آلمانی Geist به معنای روح،از نظر واجریشه شناسی،مربوط به واژۀ ghost به معنای روح،در زبان بریتانیایی است؛اما گسترۀ معنایی آن،به گونه ای تنگاتنگ،مرتبط با واژۀ بریتانیایی spirit به معنای روح است.این واژه دارای دامنه ای گسترده از مفاهیم از جمله جنبۀ معنوی و غیرمادی انسان،ذهن و خرد یک فرد،رویکرد ذهنی یک دوران و مفهوم یک نص است.

 

در فلسفۀ هگل،در معنای عام،روح،درمقایسه با طبیعت و مثال منطقی،بر ذهن بشری و فراورده های آن،دلالت می کند.در مــــعـــنــــایــــی مــــضـــیـــقـــتـــر،روح،((روح ذهـــنــــی)) اســـت کـــه تـــمـــامـــی حــــیــــات روانـــشــــنــــــاســـــــانــــۀ فــــــردی را پــــوشــــش مـــــی دهــــد و از ((جـــان طــبـــیــعــی)) تا ((اندیشیدن)) و ((اراده)) گسترش می یابد.((روح عینی))،روح مشترک یک گروه اجتماعی است که در عرفها،قوانین و نهادها(حق)،تجسد یافته است.((روح مطلق))،دربرگیرندۀ هنر،دین و فلسفه و همنهاد روح عینی و ذهنی است.برابر با اندیشه های هگل،روح جهانی،روحی است که خود را در تاریخ،آشکار می کند.تاریخ،بدان روی که برآمدن و برافتادن ملل،تحت حکومت یک روح واحد است،توسعه ای منسجم و عقلی است.واژۀ روح یک ملت،متضمن مشارکت ملت در روح جهانی است و از آن جا که به صورت جمعی تحقق می یابد،به آسانی بیشتری از نظر تاریخی،نسبی و گذرا دانسته می شود.روح جهانی،خود را در ملتی ویژه،محقق می گرداند؛روح آن را به سوی کمال،توسعه می دهد،سپس از آن،عقب می نشیند و به سوی ملتی دیگر می گردد.هگل همچنین از روح زمانه سخن می گوید که وضعیت فکری،زندگی اجتماعی و فراورده های فرهنگی یک دوران،به ویژه در درون یک ملت است.آخرین معنای روح در فلسفۀ هگل،روح القدس در آیین مسیحیت است که خودآگاهی خداوند است.

 

هگل موارد فوق را به عنوان مراحل مرتبط سیستماتیک در توسعۀ یک روح می نگرد.بدین روی،روح متضمن هیچ اسطقس اساسی،به جز کردوکار ناب نبوده،توسط مراحلی و به گونه ای پیاپی،به صورتهای متعالیتر،توسعه می یابد و هر آن چه که جز خویش است-طبیعت و مراحل پایینتر روح را-به گونه ای ادراکی و عملی،کنترل می کند و خود را در آنها،محقق می گرداند.گاه توسعۀ روح،به عنوان امری منطقی و غیرزمانی و گاه،امری تاریخی دانسته می شود.

 

واژگان کلیدی:روح،هگل،روح ذهنی،روح عینی،روح مطلق.

ادامه نوشته

درآمدی بر اندیشه های ولتر

درآمدی بر اندیشه های ولتر*

 

چکیده

 

ولتر(1778-1696)،فیلسوف و روشنفکر فرانسوی،بیشتر به دلیل بذله گویی،حدت ذهن و دفاع از آزادیهای مدنی،از جمله آزادی دین و حق محاکمه عادلانه،اشتهار یافته است.ولتر،فیلسوفی جدلی و انتقادی است که بیشتر به انتقاد کوبنده از دگماتیسم حاکم بر کلیسای مسیحی و نهادهای فرانسوی زمان خویش پرداخته است.علاوه بر کتب و مقالات فروان،در حدود بیست و یک هزار نامه خصوصی از وی به جای مانده است.ادبیات ولتر،ادبیاتی متعهد،توأم با طنز و لطیفه است که اغلب به منظور اهداف نمایشی و به گونه ای جدلی در حمله به باورهای مذهبی،به رشته تحریر درآمده است.ولتر،به رغم بی اعتقادی به مذاهب(به استثنای آیینهای هندو که صراحتاً آنها را می ستاید)،با الهام از اندیشه های عقلی و فیزیک نیوتونی،به وجود پروردگار جهان،معتقد است.وی در مقوله آزادی و اختیار،با تقسیم آزادی،به آزادی بی تفاوتی،به معنای عدم رغبت و تنفر آدمی نسبت به اقدامی خاص و آزادی خودجوش،به معنای انگیزه هایی که نتیجه نهایی غرایز آدمی و به گونه ای خودکار،معین سازندۀ ارادۀ اوست،بر آن است که به رغم امتناع وجودی آزادی ارادی آدمیان،آزادی در کردار آنان موجود است؛هرچند انسان زمانی دارای آزادی اقدام است که توانایی آن را دارا گردد.در مقوله اندیشه های سیاسی،ولتر،با رد دموکراسی به مفهوم روسویی آن،مدافع نظام پادشاهی نخبه،مبتنی بر تأثیرپذیری از فیلسوفان و حمایت از آزادی نخبگان برای بیان اندیشه های خویش است تا ضمن حفاظت از وحدت و یکپارچگی کشورها،شرایط بهتر آزادی،رواداری و نظامات نیکوتر در کنش قضایی را فراهم آورد.وی با انقلاب توده ای علیه حکومتها،مخالف است.در مجموع،اندیشه های ولتر،عموماً فاقد نوآوری بوده،در عرصه فلسفه ادیان،بیشتر ملهم از اندیشه های نیوتون و در فلسفه سیاست بیشتر ملهم از اندیشه های جان لاک است.اما تحلیل اندیشه های وی،به دلیل نقش انکار ناپذیرش،در انقلاب کبیر فرانسه و تأثیر بسیار در عرصه دگراندیشی و خردگرایی جهانی،حائز اهمیتی فراوان به نظر می رسد.

 

واژگان کلیدی:ولتر،خردگرایی،دئیسم،حمله به مذهب،حمله به کلیسا

 

*با سپاس فراوان از جناب آقای نقی پور،مدیر محترم سایت نصور،متن کامل این مقاله،در مجلۀ فلسفی اینترنتی زیزفون نیز انتشار یافته است.

ادامه نوشته

بررسی تطبیقی اپیستمولوژی در پارادایم گفتمانی افلاطون و ارسطو

بررسی تطبیقی اپیستمولوژی در پارادایم گفتمانی افلاطون و ارسطو

 

چکیده

 

از آنجا که اپیستمولوژی یکی از شاخه های مهم علم فلسفه است و بنیاد بسیاری از فلسفه های شناخت،بر اندیشه های افلاطون و ارسطو نهاده شده است،ارزیابی تطبیقی دو اندیشه مذکور امری حائز اهمیت می نماید که وجوه اشتراک و افتراق میان آن دو کدام است؟

 

اپیستمولوژی افلاطون،بر بنیاد اصالت کلی است.وی بر آنست که حسیترین دانش آدمی،سراسر،متضمن انواع و مفاهیم و نشأت گرفته از ادراک است و هیچ دانشی از احساس محض بر نمی خیزد.مفاهیم آفریننده ذهن،یافته های حسی را با یکدیگر قیاس کرده،تفاوت آنان را با یکدیگر درمی یابد.کلی،حقیقی و ناموجود است،لذا حقیقی،به رغم هست بودن آن،موجود نمی باشد.به دیگر سخن،کلی،حقیقی و جزئی،مجازی و به مثابه نمود است. حقیقت،قائم به ذات خویش،از آن خویش و برای خویش و نمود،قائم به ذات دیگریست. به دیگر سخن،کلی،آن هستی مطلق و فرجامینیست که بنیاد جهان محسوسات و پروراننده آن است.

 

ارسطو بر آن است که بنیاد اشیاء،ترکیبی از ماده و صورت است.به رغم امتناع انفکاک ماده از صورت،ماده،حقیقت و صورت،نمود است. بدین ترتیب آنچه که نمود است،کلیست و جزئی،حقیقت است.از سوی دیگر،گفتمان ارسطویی،با قائل گشتن اتحاد غایت و صورت،بر آن باور است که تقدم کلی بر جزئی،آنگونه که در گفتمان افلاطونی رخ می نماید،تقدمی منطقی و از اشتمال تقدم زمانی خارج است.

 

از آنجا که ماده،بالقوه هیچ و بالفعل،همه چیز است،تنها زمانی فعلیت می یابد که صورتی بر خویش پذیرد.بدین روست که ماده،قوه وصورت،فعلیت است.ماده،به خودی خود،فاقد صورت و گوهر یکسره نامتعین اشیاء است که تنها با التباس صورت برآن،فعلیت می یابد؛بدین روست که ارسطو،اساس نظریه تطور خویش را بنیان می نهد که بر بنیاد آن،امکان فعلیت و تکامل،زمانیست که سیر تطور، از ماده به صورت،و درراستای فعلیت مطلق،تحقق یابد که علت تطور در جهان و به دیگر سخن،فراگرد جهان است.

 

 بدین ترتیب،به رغم تفاوت گفتمان اپیستمولوژیک افلاطون و ارسطو،در اصالت بخشیدن به مفاهیم کلی یا جزئی،چونان فلسفه افلاطون،چهره دوآلیسم فلسفی،در گفتمان فلسفی ارسطویی نیز رخ می نماید.بدان معنا که ماده و کلی،به مثابه هستیهایی بنیادین و غیرقابل تبدیل به یکدیگر،پای بر عرصه ظهور می نهند.

 

واژگان کلیدی:افلاطون،ارسطو،اپیستمولوژی،کلی،جزئی.

ادامه نوشته