مفهوم روح در فلسفۀ هگل
مفهوم روح1 در فلسفۀ هگل
واژۀ آلمانی Geist به معنای روح،از نظر واجریشه شناسی2،مربوط به واژۀ ghost به معنای روح،در زبان بریتانیایی است؛اما گسترۀ معنایی آن،به گونه ای تنگاتنگ،مرتبط با واژۀ بریتانیایی spirit به معنای روح است.واژۀ مزبور،به معنای احساس3،هیجان و برانگیختگی4 است؛اما معانی روح،جان5،ذهن6 و هستی ابَرطبیعی7 را توسعه داد.این واژه،در ادوار مسیحی8،تحت تأثیر spiritus لاتین و pneumena یونانی به معنای هوا،تنفس و روح و نیز nous یونانی به معنای ذهن و خرد9 قرار گرفته است.سپس واژۀ مزبور،تحت نفوذ واژۀ فرانسوی esprit قرار گرفته و علاوه بر طرح بومی آلمانی نَفَََس10 و ژرفا11،دلالتهای مفهومیِ12 سرزندگی13،هوش14 و نبوغ15 را به دست آورده است.
بدین ترتیب،واژۀ Geist،دارای دامنه ای گسترده از مفاهیم است:
(1)روح القدس16،شخص ثالث تثلیث(که آن را در زبان آلمانی،der heiliger Geist و در زبان لاتین،spiritus sanctus نامیده اند).
(2)جنبۀ معنوی و غیرمادی انسان؛مثلاً متضاد با تن17 یا پیکر.
(3)روح،روح اهریمنی18.
(4)سرزندگی،نشاط19،هیجان20.
(5)((ارواح)) در جمع،نظیر جملۀ ((ارواح متعالی،ارواح خودشان را بازمی گردانند))21 و غیره.
(6)در شیمی،((روح و ذات))،آنچنان که به عنوان مثال در Kampfergeist (روح کافور) و Weingeist (روح الکل) موجود است.بدین ترتیب،Geist به معنای (الکل) است.این،تا حدی نظرات گاه و بیگاه هگل را که حقیقت،متضمن مستی است،جبران می کند.(بنابراین،حقیقت،حالت جنون آمیز عشرت طلبانه ای است که در آن،هیچ فردی هوشیار نیست).(مقدمۀ پدیدارشناسی روح)
(7)ذهن و خِرَد یک فرد،به معنای عام.در این معنا،((ذهن)) از ((روح)) مناسبتر است؛اما صفت Geistig،به جای ((ذهنی))،بیشتر به معنای ((معنوی)) است.
(8)رویکرد ذهنی،روح،نبوغ،خُلق و سرشتِ یک دوران(der Geist der Zeit,Zeitgeist)،یک ملت(Volksgeist)،مسیحیت(der Geist des Christenums) و غیره.
(9)روح انتقام،تضاد و غیره.
(10)معنای درونی ((روح)) یک قانون،مثلاً در مقایسه با نص صریح آن.
واژۀ روح،برای کانت،مفهومی اساسی نیست؛اما مطابق با بندهای 4 و 7 فوق،وی،آن را به عنوان اصل تحرک آور22 یا الهامبخش23 ذهن(Gemüt) می بیند(آنتروپولوژی،بند 57؛نقد قوۀ حکم،بند 49).آن،همان چیزی است که به اثری هنری یا یک مکالمه،حیات می بخشد و به خودی خود،متمایز از هوش یا روح است.واژۀ مزبور،در زیبایی شناسی،اهلیت ارائۀ ایده های زیبایی شناسانه به منظور به دست آوردن ((انجامِ تندِ عمل تصور)) و انتقال آن به دیگران است(نقد قوۀ حکم،بند 49).
هگل،روح را در تنوعی بزرگ از شیوه ها به کار می برد و در آثار توسعه یافتۀ خویش،تلاش می کند که معانی آن را به سامان درآورد:
(1)در معنای عام،روح،درمقایسه با طبیعت و مثال منطقی،بر ذهن بشری و فراورده های آن،دلالت می کند.بدین روی،جلد سوم دائرة المعارف علوم فلسفی،درمجموع،متضمن فلسفۀ روح است.
(2)در مــــعـــنــــایــــی مــــضـــیـــقـــتـــر،روح،((روح ذهـــنــــی))24 اســـت کـــه تـــمـــامـــی حــــیــــات روانـــشــــنــــــاســـــــانــــۀ فــــــردی را پــــوشــــش مـــــی دهــــد و از ((جـــان طــبـــیــعــی))25 تا ((اندیشیدن))26 و ((اراده))27 گسترش می یابد.(دائرۀ المعارف علوم فلسفی،ج3،بندهای 482-387).
(3)بـاز هـم در یـک مـعـنـای مـضـیـقـتـر،روح جـنـبـه هـای عـقـلانی بـیـشـتـری از روان را بـا گـسـتـرش از شـهـود28 تـا انـدیـشـه و اراده،دربـرمـی گـیـرد؛امـا بـا جـان،احـسـاس و غـیـره در تـقـابـل قـرار مـی گـیـرد و آنـهـا را مـسـتـثـنـی مـی سازد.(دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3،بندهای 483-440).پدیدارشناسی روح(دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3،بندهای 439-413)،همان زمینه را با درنظرگرفتن آگاهی روح از اشیاء،دربرمی گیرد.واژۀ روح،در پدیدار شناسی روح نیز متضمن روح عینی29 و مطلق30 است.
(4)((روح عینی))،روح مشترک یک گروه اجتماعی(در معنای بند 8 فوق) است که در عرفها،قوانین و نهادها(حق)،تجسد یافته است و در شخصیت و آگاهی افراد متعلق به گروه،نفوذ می کند.روح عـیـنـی،بـه عـنـوان عـیـنی سـازی روح ذهـنـی(دائـرة المـعـارف علوم فلسفی،ج3،بـنـدهای 552-483)بیان می شود.
(5)((روح مطلق))،هنر،دین و فلسفه را دربرمی گیرد(دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3،بندهای 577-553) و برخلاف فقرات 2 و 4،که متناهیند31،نامتناهی32 است؛چون در آن،روح،عینی است ((برای)) خود روح و نیز بدین خاطر که این را منعکس می سازد که چه چیز به غیر از روح هست و بنابراین،حدود و کرانمندیها را نیز مورد بررسی قرار می دهد.(دائرة المعارف علوم فلسفی،ج 3،بند 386).هگل بر آن است که فقرات 4،2 و 5،به ترتیب،مفهوم روح،واقعیت آن و وحدت مفهوم و واقعیت هستند(دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3،بند 385).((روح مطلق))،دارای چـاشـنـی خـداشـناسانۀ بیشتری از فقرات 2 و حتی 4 است.روحـی کـه بـرای روح بـاشـد خـداسـت و بـنـابـرایـن روح مـطـلـق،خـودآگـاهـی خـداسـت.روح،بـدان مـعـنـا نـیـز کـه تـقـریـبـاً از حـیـات اجـتـمـاعـی یـک جـامـعـۀ خـاص؛یـعـنـی فـقـرۀ 4 جـدا گـشـتـه اسـت،((مـطـلـق)) اسـت.
(6)در قـــــــرن هــــــفـــــدهــــــم،واژۀ Weltgeist یـــا ((روح جـــهـــانـــی))33،روح ((دنـــــیـــــوی))34،دربـــــرابــــر روح الـــــهــــــی35 بــــود؛ســــپـــس (مـــثــــلاً در انـــدیــــشــــه هـــای تــــــــومـــــاســــیـــــوس36)،روحــــــی کــــیـــهـــانی37 شد که تمامی طبیعت را مانند جان جهانی38 فرا می گیرد و در نهایت،برابر با اندیشه های هردر و هگل،روح جهانی،روحی است که خود را در تاریخ،آشکار می کند.تاریخ،بدان روی که برآمدن و برافتادن ملل،تحت حکومت یک روح واحد است،توسعه ای منسجم و عقلی39 است.بدین ترتیب،روح جهانی،معمولاً تحت عنوان ((حق)) یا ((روح عینی)) ارزیابی می گردد(فلسفۀ حق،بندهای 360-341؛دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3،بند 549)؛اما موجب توسعۀ هنر،دین و فلسفه نیز هست و بدین روی،روح مطلق است.
(7)واژۀ Volksgeist (روح یک ملت)،شبیه فقرۀ 4 است؛اما متضمن مشارکت ملت در فقرۀ 5 یا حداقل آن جنبه هایی از آن است که مخصوص یک ملت ویژه است و به خصوص از آن جا که برخلاف فقرۀ 4،به صورت جمعی تحقق می یابد،به آسانی بیشتری از نظر تاریخی،نسبی40 و گذرا41 دانسته می شود.روح جهانی،خود را در ملتی ویژه(نظیر یونان)،محقق می گرداند؛روح آن را به سوی کمال،توسعه می دهد،سپس از آن،عقب می نشیند و به سوی ملتی دیگر(نظیر روم) می گردد.روح یک ملت،عقب نشینی خود را از مرکز صحنۀ جهانی42 ادامه می دهد؛اما به گونه ای نسبی ثابت باقی می ماند و هرگز نمی تواند مشارکتی سرنوشت ساز در تاریخ جهان انجام دهد.
(8)هگل به جای Zeitgeist،از Geist der Zeit (روح زمانه43 یا روح دوران)،سخن می گوید.وضعیت فکری44،زندگی اجتماعی و فراورده های فرهنگی یک دوران،به ویژه در درون یک ملت،دارای روحی مشترکند.یک فرد،تحت تأثیر این روح است و قادر نیست از زمانۀ خویش فراتر جهد.بدین روی،روح زمانه،مرحله ای در روح جهانی است.(مقالۀ جان استیوارت میل،((روح زمانه))(1831)،نشان می دهد که مفهوم مزبور،دارای جاذبه ای فراتر از حدود ایده آلیسم آلمانی است.)
(9)در دین،خدا،روح است.اما ((روح القدس)) که از خداوند جاری می گردد و به انسان الهام می بخشد و او را از گناه،مطهر می سازد،شخص ثالث تثلیث است.هگل در سخنرانیهایی درباب فلسفۀ دین،روح مزبور را در جامعۀ مسیحی(Gemeinde)،به مثابه حاضر45 و بدین روی،به مثابه خودآگاهی خداوند می داند.روح القدس،مشابه دینی فضای روح-در مجموع- و دربرابر مثال منطقی و طبیعت است.هگل هیچ اولویتی به جامعۀ مسیحی نخستین نمی دهد.روح در این معنا،مانند معانی دیگر،توسعه می یابد و مراحل آخری آن،بالاتر از مراحل نخستین است و به عنوان مثـال،حضور حسی مسـیح را برای ایمـان،ایجاب نمی کند.
هگل موارد فوق را به عنوان معانی جداگانۀ روح نمی نگرد؛بلکه به عنوان مراحل مرتبط سیستماتیک در توسعۀ یک روح می نگرد.این امر،با سه چهرۀ ویژه از روح،امکانپذیر می گردد:(الف)روح متضمن هیچ شیء یا اسطقس46 اساسی،به جز کردوکار ناب نیست؛(ب)توسط مراحلی [و] به گونه ای پیاپی،به صورتهای متعالیتر،توسعه می یابد و (ج)هر آن چه که جز خویش است-طبیعت و مراحل پایینتر روح را-به گونه ای ادراکی47 و عملی،کنترل می کند و خود را در آنها،محقق می گرداند.گاه (مثلاً در دائرة المعارف علوم فلسفی،ج3) توسعۀ روح،به عنوان امری منطقی و غیرزمانی و گاه (مثلاً در سخنرانیها)،امری تاریخی دانسته می شود.
اگرچه ما از ((ذهن یونانی))48،هستی ((یک ذهن))،((روح جمعی))49 و ((ذهن))،بیش از ((روح))،سخن می رانیم،این امر،یک مرکز واحد آگاهی را ایجاب می کند.بدین روی،ممکن است اندیشیده شود که ((روح)) عینی و مطلق،فاقد وحدت ویژۀ ((ذهن)) درون آختی است و روح جهانی،تنها،انسجام عـقـلانی تـاریـخ اسـت؛نـه ذهـنـی کـه تـوسـعـۀ مـنـسـجـمـش،انـسـجـام تـاریـخ را تـوضـیـح مـی دهـد.امـا دلالـت مـفـهـومـی ذهـن،بـه سـه دلـیـل،نـمـی تـوانـد بـه کـلـی از کـاربـردهـای اصـلـی روح،توسط هگل،مستثنی گردد:
(1)کـاربـردهـای روح،بـه گـونـه ای سـیـسـتـمـاتـیـک،بـه یـکـدیـگـر مـربـوط و بـدین روی،بـسـیـار در نـتـیـجـۀ فـعـالـیـت خـود روحـنـد.امـا روح فـعـال پارادایمی،روح ذهنی،به معنای ((ذهن)) و ((روح)) است.
(2)زمینۀ تئولوژیک روح هگل،حاکی از آن است که آن،یک ذهن و یک روح است.
(3)وی اغلب روح جهانی را تجسد می بخشد.معمار این اثرِ هزاره ها،یک روح زنده است که طبیعت اندیشندۀ آن،آگاه ساختن آن چه که هست است و هنگامی که آن،موضوعش گشته است،بودن در زمان واحـد اسـت،کـه قـبـلاً از آن،بـالا رفـته و در یک مرحلۀ بالاتر است.( دائرة المعارف علوم فلسفی،ج1،بند 13).
اما از آن جا که روح،کردوکار است و شیء نیست و حقیقتاً نامتناهی است و به طور آشکار از متناهی مجزا نیست،نمی تواند به تنهایی از پدیده های جهانی فراتر رود و دشوار است که از ساختار منطقی این پدیده ها،متمایز گردد.ادعای هگل که روح،مطلق است،بدان معنا نیست که هرچیز،ذهنی یا فراوردۀ ذهن خود شخص است؛اما: (الف)سیستم واحد اندیشه ها و ساختارهای عقلی که هستۀ روح (ذهنی) را شکل می دهند،در طبیعت و در توسعۀ خود روح،حاضر هستند و (ب)روح/ذهن ((گسترش می یابد))50و با کـردوکـارهـای ادراکـی و عـمـلـی خـود،آن چه را که به جز روح است،به شیوه ای آرمانگرایانه نشان می دهد.
1-spirit
2-etymologically
3-emotion
4-excitement
5-soul
6-mind
7-supernatural being
8-Christian times
9-intellect
10-breadth
11-profundity
12-connotations
13-vivacity
14-wit
15-genius
16-the holy spirit
17-flesh
18-demon
19-vitality
20-liveliness
21-high spirits, restoring one's spirits.
22-enlivening
23-animating
24-subjective spirit
25-natural soul
26-thinking
27-will
28-intuition
29-objective spirit
30-absolute spirit
31-finite
32-infinite
33-world-spirit
34-worldly spirit
35-divine spirit
36-کریستین توماسیوس(Christian Thomasius)(23 سپتامبر 1728-1 ژانویه 1655)،حقوقدان و فیلسوف آلمانی و فرزند یاکوب توماسیوس(Jakob Thomasius)(1684-1622)،حقوقدان و فیلسوف آلمانی است.
37-cosmic spirit
38-world-spirit
39-coherent rational development
40-relative
41-transitory
42-world-stage
43-spirit of the age
44-mentality
45-immanent(همه جا حاضر،حلولی)
46-substratum(موضوع؛بنیاد)
47-واژۀ cognitive،که در زبان فارسی،به ادراکی و شناختی نیز برگردان گشته است،مربوط به فرایندهای فکری یا ذهنی وجدانی است.
48-the Greek mind
49-team spirit
50-overreaches(übergreift)
دادگان،واژه ای بر گرفته از پارسی کهن و به معنای حقوق است.انتخاب چنان واژه ای توسط نگارنده،به دلیل قرابت آن با رشته تحصیلی اوست که هم اکنون به عنوان عضو هیات علمی دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری مشغول خدمت به فرزندان این مرز و بوم است؛باشد که دیگر بار عظمت ایران و ایرانی احیا گردد و با استقرار بشریت در پهنه گیتی،صلح و آرامش و امنیت برای آدمیان فراهم گردد.